پارسا پارسا ، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 15 روز سن داره

خاطره نامه پارسا انیشتین

آب و آتش همراهان همیشگی پارسا

با شروع گرما پارسا پسری روزی دو بار یا بیشتر آب بازی میکرد اونم با آب سرد چاه که توی حیاطه! هر وقت مامان الهه میخواست حیاطو بشوره، آقا حتما باید شیلنگ رو میگرفت و گلدونا رو  آب میداد! حتی تو شستن فرش هم..... (٩٢/٦/١)   یا اگه سر سفره باشه همه باید تشنه بمونن تا ایشون  به هر روشی  لیوان رو بندازه توی آب و صدا دادن آب، خارج شدن حباب از لیوان و سوار کردن لیوانا روی سر هم و انداختنشون توی آب رو امتحان کنه! و گاهی هم آب میریزه و ما باید به زور بخوریم!! (٩٢/٥/٢٦) یا اینکه میره سر یخ ساز فریزر و ازم میخواد که یخها رو خالی کنم تا باهاشون بازی کنه! (٩٢/٣/٢٥)         &n...
14 شهريور 1392

جشن تولد

جشن تولد یکسالگی با تاخیر در چهارده ماهگی گل پسر ما عمو نوروزیه، به همین دلیل ما قبل از نوروز بساط جشنو آماده کردیم اما بخاطر مسافرتمون نشد که برگزار بشه و وقتی هم که برگشتیم چون تو نوروز بخاطر گلم سور داده بودیم بنا، بر این شد که منتظر بمونیم تا خونه جدیدمون آماده بشه و بعد جشن بگیریم و 20 اردیبهشت اومدیم تو خونه جدید و یازدهم خرداد روز چهارده ماهه و دو روزه شدن عزیز دلم  جشن گرفتیم (بخاطر مهمونامون دو روز دیگه به تعویق اقتاد). گل پسرم مدتی بود که روند خوابیدنش تغییر کرده بود و فقط روزی یکبار می خوابید و شب هم سر ساعت 9 خواب بود. اون شبم مهمونمون ساعت 9 رسید که عزیز دردونه خواب بود بهمین خاطر اول شام رو سرو کردیم و بعد از اون پارسا...
21 مرداد 1392

یه روز رنگی!

  وقتی که عسلم بدنیا اومد،از طرف بیمارستان یه دفترچه خاطرات روزهای کودکی من، بهش هدیه دادن که یه صفحه اش مربوط به  اثر دست و پای کودکه، همون موقع بابا بهروز واسه پسرم رنگ انگشتی آنتی آلرژی گرفت و چهاردهم خرداد که پارسا جونم دو ماه و چها روزش بود موفق شدیم فقط پاهاشو رنگ کنیم و بزنیم توی آلبوم البته با کمی شیطنت آقا که پای راستش دفرمه شد !      و  اجازه نداد دستای کوچیکشو رنگ بزنیم و منتظر موندیم تا یه کم بزرگتر بشه تا اینکه اول خرداد امسال فکر کردیم که موقعیت مناسبیه هم واسه بازی با رنگها و همینکه آلبومش تکمیل بشه !!     اول بابا بهروز دست راست گل پسرو با رنگ قرمز رنگی کرد&...
14 مرداد 1392

ما که تا حالا نور نخوردیم ولی مثل اینکه پارسا خورده و خیلی هم خوشش اومده!!!

یه روز که کامپیوتر روشن بود پارسا جون رفته بود سراغ موس و یه لحظه دیدم دستشو میکشه روی نور موس و میخوره و اینقدر به دهنش مزه کرده بود که دلش نمیخواست از خوردن دست بکشه!!!   ...
24 تير 1392

مهمونی مادربزرگ و پیک نیک

یه روز تعطیل با عموهای پارسا مهمون مادربزرگ بودیم که ناهارو رفتیم بیرون .جایی که رفتیم یه استخر آب داشت با سایبونی از درخت انگور و یه زمین برا بازی بچه ها و دور تا دور هم با درختای دیگه پوشیده شده بود.پارسا جونم اون روزو بیشتر آروم بود و ترجیح میداد بازی بچه های عموها رو ببینه تا اینکه خودش به شیطنت بپردازه. عمو فرهاد پارسایی رو گرفته رو سر استخرو پارسا جونم پاهاشو گرفته بالا تا نیفته!! اینجا هم عسلم از تو ظرفای مادربزرگ یه قابلمه پیدا کرده تا بازی کنه و بعد هم آوینا سر میرسه و مشغول میشن.     تاب تاب عباسی با بابا بهروز ...
24 تير 1392

گردش بهاری

بهار که می آد هوا، هوای پیک نیک رفتنه! جمعه بعد از سیزده بدر با عموها رفتیم باغ عمو همت و قرار شد عصر بریم سرچشمه که راه خیلی باصفایی داره و از کوچه باغای زیبایی رد میشه! توی راه یه جوی پر از آب بود که آب چشمه ازش رد میشد و همه نشستن تا دستی به آب بزنن و رفع خستگی کنن، گل پسر ما هم خودشو از این آب خنک بی نصیب نذاشت و اول دست و پاشو خیس کرد و بعد هم لباساشو در آوردیم با سنگریزه های کف آب کلی بازی کرد.        ...
24 تير 1392